خلافت و وصايت بلافصل اميرالمومنين و غصب خلافت توسط ابوبكر و عمر از زبان معاويه قسمتي از نامه ي جالب و جنجال برانگيز معاويه به محمد بن ابي بكر اي اهل سنت كتابهاي خودتان را بيشتر بخوانيد و ولايت و خلافت بلافصل نفس پيامبر(صلي الله و عليه و آله) يعني اميرالمومنين علي بن ابيطالب(صلوات الله و سلامه عليه)،پس از وي را در كتب خود از اكابر علمايتان ببينيد. سعي كنيد از كساني نباشيد كه به دلشان قفل خورده است. معاويه در نامه اى كه به محمد بن أبى بكر مى نويسد، اعتراف مى كند كه حق خلافت با حضرت على(رضي الله عنه) بوده ولى ابوبكر و عمر ـ رضى الله عنهما ـ آنرا غصب كرده و هيچ مشروعيت نداشتند. «فلما اختار اللّه لنبيه ما عنده وأتمَّ له ما وعده وأظْهر دعوته وافلج حجته، قبضه اللّه إليه، فكان ابوك و فاروقه اوّل من ابتزه وخالفه على ذلك. إتفقا واتسقا ثم دعواه إلى انفسهما»
..........................................................
(1)
شرح نهج البلاغه ج3، ص188
نوشته شده توسط العبدالفانی در جمعه ششم دی 1387 ساعت 13:54 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
خلیفه ثانی(عمر) به گفته اکابر علمای اهل سنت مهدورالدم بوده است آيا سخن قاضى عياض صحيح است كه مى گويد: «اگر كسى بگويد پيامبر در حال جهاد فرار كرده بايد توبه كند وگرنه بايد كشته شود، چون شخصيت پيامبر را تنقيص كرده است؟
و قرطبى مى گويد: هر كس يكى از صحابه را نكوهش كند و يا او را در روايتش مورد طعن قرار دهد، خداى متعال را رد كرده و شرايع مسلمانان را باطل كرده است
(2)راستى اگر اين جملات توهين شمرده شده و موجب اعدام است. آيا نسبت ديوانگى و هذيان به پيامبر توهين شمرده نمى شود؟ و گوينده آن مهدور الدم نيست؟
امام بخارى در هفت جا از كتاب خود و مسلم در سه جا از كتاب خود آورده است كه عمر بن الخطاب اين تعبير را نسبت به پيامبر داشته است
(3)غزالى مى گويد: «قال عمر: دعوا الرجل فانه ليهجر»
(4)حالا شما بگویید طبق اسناد و مدارک موجود در کتب معتبر اهل سنت با خلیفه ثانی باید چه می کردند؟
آیا به گفته خودتان وی مهدور الدم نبود؟
--------------------------------------------------------------------------------
(1)المواهب اللدنية 1: 98 ـ قسطلانى
(2)
تفسير قرطبى 16: 297(3)
بخارى كتاب المرضى، ج 4 ص 7 باب 17 ـ كتاب الجهاد ج 2 ص 178 باب 172 ـ كتاب جزيه ج 2 ص 202 باب6 و كتاب مغازي ج 3 ص 91 باب 78 كتاب الاعتصام باب 26. مسلمج 3 ص 69: كتاب وصيت باب 5 ج 22. چاپخانه مصطفى البابى، مصر.(4)
سرالعالمين ص 40 دارالافاق قاهره 1421 هـ الطبقات الكبرى 2: 243 و 244، عن على(رضي الله عنه)و جابر وعمر. مسند احمد 3: 346 ـ مجمع الزوائد 4: 390 و 391.
نوشته شده توسط العبدالفانی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 7:56 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
بسم الله الرحمن الرحيم نور كه بيايد ظلمت مي رود اهل سنت خيلي به يار غار بودن ابوبكر براي شرعي بودن خلافتش استناد مي كنند اما به درستي كه خدا كاشف الغطا است. آيا ابوبكر يار غار بوده است يا كس ديگر؟؟؟؟ با هم به بررسي اين موضوع مي پردازيم: جالب است كه اين توهم كه اهل سنت و وهابيون ادعاي آن را دارند تعريف بما لا يرضي صاحبه است و خود ابوبكر هيچ وقت چنين ادعايي نداشته است و پس از تحقيقات بدست آمد كه يار غار پيامبر(صلي الله عليه و آله) ، ابن بكر( عبدالله بن بكر بن اريقط) كه در راه مهاجرت راهنما و راه بلد آن حضرت بوده است
چرا؟؟؟
چون :
1- خود ابوبكر هيچ كجا اين جريان را به زبان نياورده و در هيچ كتابي از اهل سنت به اين قضيه اعتراف نشده است.
چنانچه ابوبكر در روز سقيفه به كمتر از آن اشاره كرد ولي به يار غار بودن هيچ اشاره اي نداشته
ابوبكر در روز سقيفه گفت:« نحن عشيرة رسول الله و اوسط العرب أنسابا و ليست قبيلة من قبائل العرب الا و لقريش فيها ولادة»(2)
2-
بزرگان علماي اهل سنت و جماعت مانند عسقلاني كه در علماي اهل سنت ثقة و وزنه است، گفته است كه:« از تابعين كساني بودند كه منكر ارتباط داشتن آيه غار با ابوبكر بودند، همانند مؤمن طاق(3)3-
حتي عائشه با صراحت تمام ميگويد:«هرگز آيه اي در حق ما نازل نشده است.(4)(لم ينزل الله فينا شيئا من القرآن)4- معروف است كه ابوبكر در مدينه به استقبال پيامبر(صلي الله عليه و آله) آمد و اين بدان معناست كه ابوبكر همراه آن حضرت نبوده است
5- حديث صحيحي دال بر اينكه به هنگام هجرت به غار پيامبر(صلي الله عليه و آله) تنها بود، وجود دارد.
(5)6-
قيافه شناسي كه با كفار در تعقيب پيامبر(صلي الله عليه و آله) بود فقط جاي پيامبر(صلي الله عليه و آله) را ديد و هيچ كجا ثبت نشده كه سخني از ابوبكر به ميان بياورد(6) و از يحيي بن معين تشكيك در آ» فهميده مي شود.(7)7- طبق روايت بخاري و ديگران، ابوبكر جزو اولين گروه از مهاجرين بوده و قبل از پيامبر(صلي الله عليه و آله) وارد مدينه شده و در نماز جماعت گروه اول از مهاجرين شركت مي كرد.
(8)--------------------------------------------------------
(1)
البداية و النهاية 3: 176(2)
البداية و النهاية 6: 205(3)
لسان الميزان 5: 115(4)
صحيح بخاري6: 42 - تاريخ ابن الاثير3: 199 - البداية و النهاية8 : 96 - الاغاني 16: 90(5)
البداية و النهاية6: 205(6)
فتوح البلدان 1: 64(7)
تهذيب الكمال 29: 26(8)
صحيح بخاري 1: 128 ، كتاب الاذان ج4 ص 240، كتاب الاحكام باب استقضاء الموالي و استعمالهم، سنن البيهقي 3: 89، فتح الباري13: 179 و ج7:261 و 307
نوشته شده توسط العبدالفانی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 16:59 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
عمر و حفصه تورات می خواندند!!!
آيا صحيح است كه عمر بن الخطاب و حفصه به تورات، گرايش فوق العاده اى داشتند و آنرا ـ همانند قرآن ـ قرائت مى كرده، و در فراگيرى آن تلاش مى كردند؟
عبدالرزاق: «إن عمربن الخطاب مرّ برجل يقرأ كتاباً. سمعه ساعة فاستحسنه فقال للرجل: أتكتب من هذا الكتاب؟ قال: نعم، فاشترى أديمأ لنفسه، ثم جاء به اليه، فنسخه في بطنه وظهره ثم أتى به النبي ـ صلى الله عليه و سلّم ـ فجعل يقرأه عليه. وجعل وجه رسول الله ـ صلى الله عليه وسلّمـ يتلوّن، فضرب رجل من الانصار بيده الكتاب. وقال: ثكلتك امك. يابن الخطاب ألا ترى إلى وجه رسول الله ـ صلى الله عليه و سلّم ـ منذ اليوم. وأنت تقرأ هذا الكتاب؟! فقال النبي ـ صلى الله عليه و سلّم ـ عند ذلك: إنما بعثت فاتحا وخاتماً وأعطيت جوامع الكلم. وفواتحه. واختصر لي الحديث اختصاراً، فلا يهلكنّكم المتهوكون(۱)
و در مدينه منوره منطقه اى است به نام مسكه، معروف است كه عمر(رضي الله عنه) در اين مكان تورات را مى آموخت.
2 ـ درباره حفصه دختر عمر نيز چنين مطلبى نقل شده است، كه او در محضر پيامبر ـ صلى الله عليه و سلّم ـ كتاب امت هاى قبل را مى خواند. و پيامبر ـ صلى الله عليه و سلّم ـ نيز بسيار ناراحت شده به گونه اى كه رنگ مباركش تغيير كرده و فرمود: اگر حضرت يوسف امروز اين كتاب را بياورد و از او پيروى كنيد گمراه مى شويد.
عن الزهري: أن حفصة زوج النبي ـ صلى الله عليه و سلّم ـ جاءت الى النبي ـ صلى الله عليه و سلّم ـ بكتاب من قصص يوسف، في كتف، فجعلت تقرأ عليه والنبي يتلوّن وجهه، فقال: والذي نفسي بيده لو أتاكم يوسف وأنا فيكم فاتبعتموه و تركتموني لضللتم(۲)
(۱). المتحيرون. المصنف 6: 113 و 10163 ـ و ج 11 ص 111: «المشركون».
(۲). المصنف 6: 113 ح 1016.
نوشته شده توسط العبدالفانی در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 1:47 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
بسم الله الرحمن الرحيم
اكابر علماي اهل سنت در رد ابن تيميه
قسمت اول
به نام خداوند يكتا كه پرستش از آن اوست
و اما اگر شيعيان چيزي و يا مطلبي در رد ابن تيميه بياورند صداي هيهات از اهل تسنن و وهابيت برمي آيد كه اينان روافض اند و مشرك و مهدور الدم
ولي عجب اين است كه خود آنها كه هيچ، علما و اكابر و اعاظم ايشان پا را فراتر گذاشته و حكم به ارتداد و مهدورالدم بودن وي را صادر كرده اند
اينجانب عبدالفاني سعي در جمع آوري اين مطالب داشته ام و دوستان نيز كمك شاياني به اين حقير كرده اند تا اين مطالب به اختصار گرد آوري شده.
از جمله اين دوستان در حال حاضر مديريت سايت وهابيت و اسلام است كه از ايشان تشكر مي كنم
باشد تا اين مطالب چراغي بر سر راه دوستان اهل سنت باشد و همچنين خواهشي كه از ايشان دارم اين است كه بدون عناد و لجاجت و فقط از سر تحقيق اين مطالب را بخوانند تا انشاء الله براي ايشان كشف حقيقت شود و راه راست را بيابند
و من الله التوفيق
و اما ادعاي علماي اهل سنت در رد ابن تيميه
1- انتقاد تند ذهبى از ابن تيميّه
ذهبى متوفاى 774، دانشمند بلند آوازه اهل سنت كه خود همانند ابن تيميه، حنبلى مذهب بود، و در علم حديث و رجال سرآمد عصر خويش بود، در نامه اى خطاب به وى مى نويسد:
«يا خيبة! من اتّبعك فإنّه معرض للزندقة والإنحلال .. فهل معظم أتباعك إلاّ قعيد مربوط، خفيف العقل، أو عاميّ، كذّاب، بليد الذهن، أو غريب واجم قويّ المكر، أو ناشف صالح عديم الفهم، فإن لم تصدّقني ففتّشهم وزِنْهم بالعدل ... إلى متى تمدح كلامك بكيفيّة لا تمدح بها واللّه أحاديث الصحيحين، يا ليت أحاديث الصحيحين تسلم منك، بل في كلّ وقت تغيّر عليها بالتضعيف والإهدار أو بالتأويل والإنكار.
أما آن لك أن ترعوي؟ أما حان لك أن تتوب وتُنيب؟ أما أنت في عشر السبعين وقد قرب الرحيل ، بلى واللّه ما أذكر أنّك تذكر الموت، بل تزدري بمن يذكر الموت، فما أظنّك تقبل على قولي وتصغي إلى وعظي، فإذا كان هذا حالك عندي وأنا الشفوق المحبّ الوادّ، فكيف حالك عند أعدائك ، وأعداؤك واللّه فيهم صلحاء وعقلاء وفضلاء كما أنّ أولياءك فيهم فجرة كذبة جهلة (( الإعلان بالتوبيخ: 77. تكملة السيف الصقيل، ردّ ابن زفيل: 218. )).
اى بى چاره، آنان كه از تو متابعت مى كنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند، نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن، و با مقياس عدالت بسنج.
تا كى سخنان نا شايست خود را بالاتر از احاديث صحيح بخارى، و صحيح مسلم مى شمارى؟ اى كاش احاديث آن دو كتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضى اوقات آنها را تضعيف كرده و بى ارزش مى كنى و يا توجيه نموده و انكار مى كنى!!
آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و نادانى دست بردارى و توبه كنى؟ بدان كه مرگت نزديك شده است، بخدا قسم گمان نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! ... تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مى كنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد.
به خدا سوگند درميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان كه در بين دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بى عار زياد به چشم مى خورند.
2- ابن حجر عسقلانى و نسبت نفاق به ابن تيميّه
«وافترق الناس فيه شيعاً، فمنهم من نسبه إلى التجسيم، لما ذكر في العقيدة الحمويّة والواسطيّة وغيرهما من ذلك كقوله: إنّ اليد والقدم والساق والوجه صفات حقيقيّة للّه، وأنّه مستو على العرش بذاته.
ـ إلى أن قال ـ : ومنهم من ينسبه إلى الزندقة، لقوله: النبيّ ( صلّى اللّه عليه وسلّم ) لا يستغاث به، وأنّ في ذلك تنقيصاً ومنعاً من تعظيم النبيّ (صلّى اللّه عليه وسلّم).
ـ إلى أن قال ـ : ومنهم من ينسبه إلى النفاق، لقوله في عليّ ما تقدّم - أي أنّه أخطأ في سبعة عشر شيئاً - ولقوله: إنّه - أي عليّ - كان مخذولاً حيثما توجّه، وأنّه حاول الخلافة مراراً فلم ينلها، وإنّما قاتل للرئاسة لا للديانة، ولقوله: إنّه كان يحبّ الرئاسة، ولقوله: أسلم أبو بكر شيخاً يدري ما يقول، وعليّ أسلم صبيّاً، والصبيّ لا يصحّ إسلامه، وبكلامه في قصّة خطبة بنت أبي جهل ... فإنّه شنع في ذلك، فألزموه بالنفاق ، لقوله صلّى اللّه عليه وسلّم: ولا يبغضك إلاّ منافق»
(( الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة: 1/155. )).
بزرگان اهل سنّت در رابطه با «ابن تيميّه» نظريّه هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند كه وى قائل به تجسيم است، زيرا او در كتاب «العقيدة الحمويّة» براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر كرده است.
و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، كه اين نيز تنقيص مقام نبوّت، و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى آيد، وى را زنديق و بى دين دانسته اند.
و بعضى بجهت سخنان زشتى كه در باره امير مؤمنان(عليه السلام) بيان داشته وى را منافق دانسته اند.
چون وى گفته است: على بن أبي طالب بارها براى به دست آوردن خلافت تلاش كرد، ولى كسى او را يارى نكرد، جنگهاى او براى ديانت خواهى نبود، بلكه براى رياست طلبى بود، اسلام ابوبكر، از اسلام على كه در دوران طفوليّت صورت گرفته با ارزشتر است، و همچنين خواستگارى على از دختر أبو جهل نقص بزرگى براى وى بشمار مى رود.
تمامى اين سخنان نشانه نفاق اوست، چون پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به على (عليه السلام)فرموده است: جز منافق كسى تو را دشمن نمى دارد.
3- سُبْكى، ابن تيميّه را بدعت گزار مى داند
سُبكى متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان بلند آوازه اهل سنّت و معاصر «ابن تيميّه» مى نويسد: او در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت، و اركان اسلام را درهم شكست، او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت بر خاست، و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست، تا آنجا كه ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت
(( لمّا أحدث ابن تيميّة ما أحدث في أصول العقائد، ونقض من دعائم الإسلام الأركان والمعاقد، بعد أن كان مستتراً بتبعيّة الكتاب والسنّة، مظهراً أنّه داع إلى الحقّ، هاد إلى الجنّة، فخرج عن الاتّباع إلى الابتداع، وشذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع، وقال بما يقتضي الجسميّة والتركيب في الذات المقدّسة، وأنّ الافتقار إلى الجزء ليس بمحال، وقال بحلول الحوادث بذات اللّه تعالى ... فلم يدخل في فرقة من الفرق الثلاثة والسبعين التي افترقت عليها الأمّة، ولا وقفت به مع أمّة من الأمم همّة. طبقات الشافعيّة، ج 9، ص 253، السيف الصقيل: 177، نشر مكتبة زهران، مقدمة كتاب الدرّة المضيئة في الردّ على ابن تيميّة ص 5،. )).
4- حصني دمشقي او را زنديق مي خواند
حصنى دمشقى
(( خير الدين الزركلي وهابي در شرح حال حصنى دمشقى، مى گويد: او امام و پيشوايى است فقيه، و باتقوى و پرهيزكار، داراى تأليفات زيادى است كه يكى از آن ها «دفع شبه من شبّه وتمرّد» مى باشد. الأعلام: ج 2، ص 69.
شوكاني مى گويد: در تشييع جنازه او با اين كه خيلى ها مطلع نشده بودند بقدرى جمعيت آمده بود كه تعداد آنها را جز خدا نمى داند. البدر الطالع: ج 1، ص 166. ))
او را زنديق مى داند:
حصنى دمشقى مى نويسد: ابن تيميه را درياى علم توصيف مى كنند، ناآشنا نيست كه برخى از پيشوايان، او را زنديق (ملحد) مطلق مى شمارند.
و علت گفتار اين پيشوايان هم اين است كه تمام آثار علمى ابن تيميه را بررسى كرده و به يك اعتقاد صحيحى برخورد نكرده است مگر اين كه وى در موارد متعدد برخى از مسلمانان را تكفير مى كند و برخى ديگر را گمراه مى دادند.
با اين كه كتابهاى وى آميخته به تشبيه حق به مخلوقات و تجسيم ذات بارى تعالى و همچنين جسارت به ساحت مقدس رسول اكرم صلى اللّه عليه وسلّم و شيخين و تكفير عبد اللّه بن عباس است.
وى ابن عباس را ملحد و عبد اللّه عمر را مجرم، گمراه و بدعت گزار مى داند، اين سخنان نا روا را در كتاب خود «الصراط المستقيم» بيان كرده است
(( أنّ ابن تيمية الذي كان يوصف بأنّه بحر في العلم، لا يستغرب فيه ما قاله بعض الأئمة عنه: من أنّه زنديق مطلق وسبب قوله ذلك أنّه تتبّع كلامه فلم يقف له على اعتقاد، حتى أنّه في مواضع عديدة يكفّر فرقة ويضلّلها، وفي آخر يعتقد ما قالته أو بعضه.
مع أن كتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم، والإشارة الى الازدراء بالنبي صلى الله عليه وآله وسلم والشيخين، وتكفير عبد اللّه بن عباس رضي الله عنه، وأنّه من الملحدين، وجعل عبد اللّه بن عمر رضي الله عنهما من المجرمين، وأنّه ضالّ مبتدع، ذكر ذلك في كتاب له سمّاه «الصراط المستقيم والرد على أهل الجحيم. دفع الشبه عن الرسول ص 125، تحقيق جماعة من العلماء، سنة 1418، دار إحياء التراث العربي ـ القاهرة. )).
آنگاه مى گويد: من در كتابهاى ابن تيميه به مواردى برخورد كردم كه ائمه مذاهب اربعه را تكفير كرده است و برخى از طرفداران ابن تيميه در توجيه اين عمل مى گفت: از آنجايى در طول تاريخ امت اسلامى پيرو اين پيشوايان بودند، هدف ابن تيميه اين بود كه با بيان انحرافات ائمه مذاهب، امت اسلامى را اصلاح كند.
پس با توجه به اين توجيه، عمل ابن تيميه بالاترين زندقه و الحاد است
(( قد وقفت في كلامه على المواضع التي كفّر فيها الأئمة الأربعة، وكان بعض أتباعه يقول: إنّه أخرج زيف الأئمة الأربعة يريد بذلك إصلاح هذه الأمة، لأنّها تابعة لهذه الأئمة في جميع الأقطار والأمصار، وليس وراء ذلك زندقة. دفع الشبه عن الرسول: 126. )).
حصني دمشقي در جاى ديگر مى نويسد: «وقال (ابن تيميّة): «من استغاث بميّت أو غائب من البشر... فإنّ هذا ظالم، ضالّ، مشرك»، هذا شيء تقشعرّ منه الأبدان، ولم نسمع أحداً فاه، بل ولا رمز إليه في زمن من الأزمان، ولا بلد من البلدان، قبل زنديق حرّان ـ قاتله اللّه عزّ وجلّ ـ وقد جعل الزنديق الجاهل الجامد، قصّة عمر رضي اللّه عنه دعامة للتوصّل بها إلى خبث طويّته في الإزدراء بسيّد الأوّلين والآخرين وأكرم السابقين واللاحقين، وحطّ رتبته في حياته، وأنّ جاهه وحرمته ورسالته وغير ذلك زال بموته، وذلك منه كفر بيقين وزندقة محقّقة»
(( دفع الشبه عن الرسول : 131. )).
«ابن تيميّه» گفته است: هر كس به مرده و يا فرد دور از نظر استغاثه كند... ظالم، گمراه و مشرك است.
از اين سخن «ابن تيميّه»، بدن انسان مى لرزد، اين سخن، قبل از زنديق حرّان «ابن تيميّه» از دهان كسى در هيچ زمان و هيچ مكان بيرون نيامده است، اين زنديق نادان و خشك، داستان عمر را وسيله اى براى رسيدن به نيّت نا پاكش در بى اعتنايى به ساحت حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار داده و با اين سخنان بى اساس مقام و منزلت آن حضرت را در دنيا پايين آورده است، و مدعى شده است كه حرمت و رسالت آن بزرگوار پس از رحلت از بين رفته است. اين عقيده به يقين كفر و در واقع زندقه و نفاق است.
5- قاضى شافعى پيروان ابن تيميه را مهدور الدم مى داند
ابن حجر عسقلانى و شوكانى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد كه در دمشق اعلان كنند كه: «من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلّ دمه وماله»
(( الدرر الكامنة: 1/147، البدر الطالع: 1/67، مرآة الجنان لليافعي، ج 2، ص 242. )).
هر كس معتقد به عقايد «ابن تيميّه» باشد، خون و مالش حلال است.
6- ابن حجر مكّى، ابن تيميّه را گمراه و گمراه گر مى شمارد
ابن حجر مكّى متوفاى 974، از دانشمندان بزرگ اهل سنّت در باره «ابن تيميّه» مى نويسد:
«ابن تيميّة عبد خذله اللّه، وأضلّه وأعماه، وأصمّه وأذلّه، وبذلك صرّح الأئمّة الذين بيّنوا فساد أحواله وكذب أقواله ... وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعيّة والمالكيّة والحنفيّة، ولم يقتصر اعتراضه على متأخّري الصوفيّة، بل اعترض على مثل عمر بن الخطّاب وعليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنهما.
والحاصل أنّه لا يقام لكلامه وزن بل يرمي في كلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه أنّه مبتدع، ضالّ، مضلّ، غال، عاملها اللّه بعدله، و أجارنا من مثل طريقته»
(( الفتاوى الحديثة: 86. )).
خدا اورا خوار و گمراه و كور و كر كرده است، و پيشوايان اهل سنّت و معاصرين وى از شافعيها، و مالكيها، و حنفيها، بر فساد افكار واقوال او تصريح دارند، اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن أبي طالب (عليه السلام) را نيز در بر گرفته است ... سخنان «ابن تيميّه» فاقد ارزش بوده، واو فردى بدعت گذار، گمراه، و گمراهگر و غير معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد، و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ نمايد.
ابن حجر همچنين در كتاب «الجوهر المنظم» كه در ردّ افكار ابن تيميه تأليف كرده، پس از استدلال به اجماع در مشروعيت زيارت قبر مطهر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)مى نويسد: اگر گفته شود چگونه بر اجماع استدلال مى كنى و حال آن كه ابن تيميه مخالف آن است و سفر زيارتى قبر حضرت را سفر معصيت شمرده و گفته: نماز را بايد تمام خواند؟
خواهم گفت: ابن تيميه كيست كه در امور دينى بشود به قول او اعتماد كرد؟ مگر همان نيست كه تعدادى از علماء بزرگ سخنان فاسد و ادله بى پايه او را به نقد كشيده و كج فكرى ها و خيال بافى هاى او را برملا ساخته اند؟
شخصيتى همانند عز بن جماعه گفته: ابن تيميه مردى است كه خداوند او را گمراه و سرگردان ساخته، وخوار و بى چاره كرده و در مقابل تهمت ها و دروغهايش، طعم ذلت و محروميت را بروى چشانده است.
شخصيتى مثل تقى الدين سُبكى كه جايگاه علمى و مرتبه اجتهاد او بر همگان روشن است، كتاب ارزشمند مستقلى در رد سخنان ابن تيميه تأليف كرده است.
از عجائب روزگار است كه برخى از حنابله اى ساده و بى آلايش، بى پرده بر او پرخاش كرده و مورد اهانت قرار داده و جهالت او را اثبات و كودنى و بى سوادى او را آشكار ساخته است.
اى كاش! كه نادانى او ثابت شد از خدا حيا مى كرد، و پس از كوتاهى ها و زياده روى ها به سوى خدا باز مى گشت... .
ـ تا آن جا كه مى گويد: ـ گرچه لغزشهاى ابن تيميه جبران پذير نيست و مصيبتى كه بر جهان اسلام وارد ساخت، شومى آن تا ابد ادامه خواهد يافت.
جاى شگفتى نيست، زيرا هواهاى نفسانى و وساوس شيطانى، آن چنان كارهاى زشت او را آرايش داده كه تصور كرده همگام با مجتهدان حركت مى كند و آن محروم از فيض خداوندى نفهميده كه مرتكب زشت ترين كار شده و در بسيارى از موارد بر خلاف عموم فقهاى اسلام سخن گفته است و بر پيشوايان بويژه بر خلفاى راشدين اعتراضات سخيفى نموده، از اين هم فراتر رفته و به ذات اقدس الهى كه از هر نقصى پيراسته است نسبت هاى ناروا داده و بر بالاى منابر و در حضور عموم مردم خداوند متعال را داراى جهت دانسته و قائل به جسمانيت حق شده و كسانى را چنين عقيده فاسد نداشته اند، گمراه خوانده است.
تا آن جا كه علماى عصر بر ضد او قيام كرده و از حاكم وقت را به قتل و يا حبس او وادار كردند كه وى دستور حبس او را داد تا اين كه از دنيا رفت و با مرگ او آتش فتنه خاموش گرديد و گمراهى ها او به دست فراموشى سپرده شد.
تا اين كه برخى از افراد نا شناخته و بى شخصيت و بى پروا، به يارى او پرداخته و عقايد او را از نو زنده كردند،
(( البقرة: 61. )).
ذلت و خوارى به نام آنان رقم خورده و گرفتار خشم الهى خواهند شد... و اين به خاطر اين است كه راه گناه و تجاوز پيشه كردند
(( فإن قلت : كيف تحكي الإجماع السابق على مشروعيّة الزيارة والسفر إليها وطلبها، وابن تيمية من متأخّري الحنابلة منكر لمشروعيّة ذلك كلّه كما رواه السبكي في خطّه وأطال، أعني ابن تيمية في الاستدلال لذلك بما تمجّه الأسماع وتنفرّ عنه الطباع بل زعم حرمة السفر إليها إجماعاً وأنّه لا يقصّر فيه الصلاة ، وأنّ جميع الأحاديث الواردة فيها موضوعة، وتبعه بعض من تأخّر عنه من أهل مذهبه ؟
قلت : مَن ابن تيمية حتى ينظر إليه؟ أو يعوّل في شيء من أمور الدين عليه ؟ وهل هو إلاّ كما قال جماعة من الأئمة الذين تعقّبوا كلماته الفاسدة وحججه الكاسدة حتّى أظهروا أعوار سقطاته وقبائح أوهامه وغلطاته، كالعزّ بن جماعة: عبد أضلّه اللّه وأغواه، وألبسه رداء الخزي وأرواه، وبوّأه من قوّة الافتراء والكذب ما أعقبه الهوان، وأوجب له الحرمان .
ولقد تصدّى شيخ الإسلام وعالم الإمام المجمع على جلالته واجتهاده وصلاحه وأمانته، النقيّ السُبكي للردّ عليه في تصنيف مستقل ، أفاد فيه وأجاد فأصاب وأوضح بيان حججه طريق الصواب .
ومن عجائب الوجوه ما تجاسر عليه بعض السذجاء ، من الحنابلة فغيّر في وجوه مخدّراته الحسان التي لم يطمثهنّ إنس قبله ولا جانّ ، وأتى بما دلّ على جهله ، وأظهر به عوار غباوته وعدم فضله.
فليته إذا جهل استحيى من ربّه وعساه، إذا فرط وأفرط رجع إلى اللّه ... هذا وما وقع من ابن تيمية ممّا ذكر ، وإن كان عثرة لا تقال أبداً، ومصيبة لتستمرّ عليه شومها دواماً وسرمداً.
ليس بعجيب فإنّه سوّلت له نفسه وهواه وشيطانه، أنّه ضرب مع المجتهدين بسهم صائب وما درى المحروم، أنّه أتى بأقبح المعائب إذ خالف إجماعهم في مسائل كثيرة... وتدارك على أئمّتهم سيّما على الخلفاء الراشدين باعترافات سخيفة شهيرة، وأتى من نحو هذه الخرافات بما تمجّه الأسماع، وتنفرّ عنه الطباع حتّى تجاوز إلى الجانب الأقدس المنزّه عن كلّ نقص، والمستحق لكلّ كمال أنفس، فنسب اليه العظايم والكبائر، وخرق سباج عظمته وكبرياء جلالته بما أظهره للعلامة على المنابر من دعوى الجهة، والتجسيم، والتضليل، من لم يعتقد ذلك من المتقدّمين والمتأخّرين حتّى قام عليه علماء عصره، وألزموا السلطان بقتله أو حبسه، فقهره وحبسه إلى أن مات وخمدت تلك البدع، فزالت تلك الظلمات ، ثمّ انتصر له أتباع لم يرفع اللّه لهم رأساً، ولم يظهر لهم جاهاً ولا بأساً (وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ بَآءُو بِغَضَب مِّنَ اللَّهِ ... ذَ لِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ) البقرة: 61. الجوهر المنظم في زيارة المقبر المكرم:12، ط. 1279 - مصر. الغدير: 5/116، نقض فتاوى الوهابيّة لكاشف الغطاء، ص 21، فرقان القرآن ص 135. )).
7- ابن بطوطه ابن تيميه را ديوانه مى خواند
ابن بطوطه جهانگرد نامى مراكشى در سفرنامه اش مى نويسد: «وكان بدمشق من كبار الفقهاء الحنابلة تقي الدين بن تيميّة كبير الشام يتكلّم في الفنون إلاّ أنّ في عقله شيء»
(( رحله ابن بطوطه، ج 1، ص 57.)).
در دمشق يكى از بزرگان فقهاى حنبلى به نام ابن تيميه را ديدم كه در فنون مختلف سخن مى گويد: ولى عقل او سالم نبود.
8- اطلاق شيخ الإسلام به ابن تيميّه كفر است
«شَوكانى» از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد:
«صرّح محمّد بن محمّد البخاري الحنفيّ المتوفّى سنة 841 بتبديعه ثمّ تكفيره، ثمّ صار يصرّح في مجلسه: إنّ من أطلق القول على ابن تيميّة أنّه شيخ الإسلام فهو بهذا الإطلاق كافر»
(( البدر الطالع: 2/260. )).
محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعت گذارى و تكفير «ابن تيميّه» بى پرده سخن گفته است، تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده است، كه اگر كسى «ابن تيميّه» را «شيخ الاسلام» بداند، كافر است.
حالا خود برادران اهل سنت انصاف بدهند
چرا شيعيان موحد و يكتاپرست را به دليل گفتن حقايقي كه در كتب علماي خودتان آمده، رافضي و كافر و مهدورالدم ميخوانيد؟
انشاءالله كه مطالب فوق چراغ هدايت برادران اهل سنت و وهابيت باشد
به اميد حق
نوشته شده توسط العبدالفانی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 16:35 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
مولانا اميرالمومنين علي عليه السلام از نظر نسب جسماني و نژاد از همه صحابه برتر بوده
و جالب اين است كه نه خود او و نه اجدادش هيچ كدام و هيچ وقت شرك يا كفر نورزيدند و هميشه يكتا پرست بودند
حالا نژاد پاك وي را با هم مي بينيم
علي(1) بن ابيطالب(2) بن عبدالمطلب(3) بن هاشم(4) بن عبدمناف(5) بن قصي(6) بن كلاب(7) بن مرة(8) بن كعب(9) بن لؤي(10) بن غالب(11) بن فهر(12) بن مالك(13) بن نضر(14) بن كنانة(15) بن خزيمة(16) بن مدركة(17) بن الياس(18) بن مضر(19) بن نزار(20) بن معد(21) بن عدنان(22) بن ادّ(23) بن ادد(24) بن اليسع(25) بن الهميس(26) بن بنت(27) بن سلامان(28) بن حمل(29) بت قيدار(30) بن اسمعيل ذبيح الله(31) بن ابراهيم خليل الله(32) بن تارخ(33) بن تاحور(34) بن شاروع(35) بن ابرغو(36) بن تالغ(37) بن عابر(38) بن شالح(39) بن ارفخشذ(40) بن سام(41) بن نوح حبيب الله(42) بن لمك(43) بن متوشلخ(44) بن اخنوخ(45) بن يارد(46) بن مهلائل(47) بن قينان(48) بن انوش(49) بن شيث(50) بن آدم ابي البشر عليهم السلام
با اين نسب پاك پس از پيامبر فقط علي عليه السلام شايسته خلافت بوده و لا غير
قضاوت بر عهده ي شما برادران شيعه و سني
نوشته شده توسط العبدالفانی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 12:29 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
حقیقت چیست و حق با کیست؟
القاب صدیق و فاروق از آن کیست؟
دوستان عزیز من الان وقت زیادی برای توضیح دادن این امر بزرگ ندارم و فقط به دو حدیث مستند از کتب اهل سنت اکتفا می کنم. باشد تا اهل یقین ببینند و به درستی تایید کنند
و اما کسانی که بر دلهایشان قفل زده شده است، نه قبول مي كنند و نه باور. چون كسي كه خواب باشد را مي توان بيدار كرد ولي كسي كه خود را به خواب زده باشد را با منجنيق هم نميتوان بيدار كرد
پس بخوانيد با سند و قضاوت كنيد با عقل سليم. كه همين عقل است كه انسان را از حيوان متمايز مي كند
اما لقب صديق:
قال مولانا امیرالمومنین و مولی الموحدین علی ابن ابیطالب علیه السلام:
عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .
عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز ميخواندم
سند:سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و دهها سند ديگر
و حالا لقب فاروق:
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «سيکون من بعدي فتنة، فاذا کان ذلک، فالزموا علي بن ابي طالب، فانّه الفاروق بين الحقّ و الباطل؛(۱) بزودي بعد از من فتنه(ها) پيدا ميشود، پس همراه علي بن ابي طالب باشيد، زيرا او(معيار) جدا کننده بين حق و باطل است.»
و فرمود: «کسي که از علي جدا شود از من جدا شده، و کسي که از من جدا شود از خدا فاصله گرفته است.»(۲)
(۱): همان، ص 105، روايت 109
(۲):خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج 6، ص 221، شماره 3275؛ ينابيع المودة، همان، باب 42، ص 148؛ تاريخ دمشق، ابن عساکر، ج 2، ص 431.
آیا این درست است که بعد از خواندن این احادیث و روایات آن هم از منابع اهل سنت باز لقب صدیق و فاروق را به اشخاص دیگر بدهیم( فاعتبرو یا اولی الابصار)
نوشته شده توسط العبدالفانی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 0:28 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
شبهه: با توجه به اينكه حق آمرزش و بخشش تنها از آن خداوند متعال است، درخواست شفاعت از بزرگان دين به چه دليل وحكمي مستند است؟
پاسخ:
|
شفاعت از اصولي است كه قرآن و احاديث اسلامي بر آن تأكيد صريح دارند و همه ملل اسلامي آن را به عنوان يك اصل قطعي پذيرفته¬اند، حقيقت شفاعت اولياي خدا اين¬ است كه عزيزان الهي روي قرب و منزلتي كه در پيشگاه خدا دارند از خداوند بزرگ بخواهند در شرايط خاصي از تقصير و گناه گنهكاران بگذرد. |
پینوشتها:
|
1. نساء /64. |
منبع: مركز جهاني علوم اسلامي
نوشته شده توسط العبدالفانی در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 16:10 موضوع پاسخ به شبهات | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
احادیث مولا علی(ع)
مدح مولا علی(ع)
کرامات مولا علی(ع)
مناسبتها
گالری تصاویر
ذکر
بزرگان-پیرغلامان-علما
پاسخ به شبهات
قضاوتهای مولا علی(ع)
علم مولا علی(ع)
احادیث و روایات
یا علی
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
ساير امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح اين
قالب:
قالبساز بلاگفا